h1

قصه جویِ گِل و باتوم

ژوئن 20, 2009

نمی‌دونم. درست نمی‌تونم تشخیص بدم. طعم آزادیست یا دیکتاتوری. طعم رهاییست یا طعم دربندیست. طعم ظلم است یا طعم عدالت؛ روی شانه‌هام، روی گردنم، پهلوهام، پاهام.

 احساسم ضعیف شده، دیگه نمی تونم خیلی چیزها را درک کنم. آدمی که توی دریاست، دیگه خیسی بارون را احساس نمی‌کنه. حساسیت حس لامسه‌ام خیلی ضعیف شده. کسی که دستش را قطع کرده‌اند یا یک زخم بزرگی داره دیگه درد یک زخم ساده را حس نمی کنه. نمی‌دونم که این دردیه که لازمه آزادیه یا دردیه که لازمه دیکتاتوری. درد اسارت یا درد رهایی.

 دردی که از پیرزنی که در کنار من داشت ضربه های محکم باتوم را روی تنش حس می کرد، بیشتر من رو اذیت می کنه تا درد کبودی های روی تن خودم. ده‌ها زن و بچه و پیر و جوانی که کنار من، توی جوی آب، لابلای گل و برگ، داشتند ضربه‌ها را روی همه جای بدنشون حس می کردند، در حالی که نمی تونستند بگریزند، در حالی که گِل و برگ و آب، در دهانشون نمی گذاره فریاد بزنند، در حالی که عده‌ای از فداییان رهبری و ولایت با تمام وجود، با تمام خواست، با تمام عقیده، با تمام قدرت، با تمام سرعت، می نواختند، می‌زدند، می کوفتند. به تن او که در میان ضربه‌ها دستش، دستی که با تمام قدرت بالای سرش نگاه داشته بود را با آن دو انگشت قدرتمند، با آن دو انگشت ماندنی، با آن دو انگشت مقدس، در زیر ضربه ها، محکم، استوار، پابرجا، با غرور در حالی که صورتش را به خاطر گِل‌های روی آن نمی شد تشخیص داد، ایستاده بود، به تن جوانی که کنار من بود، به تن پیرمردی که زیر دست و پای من بود، به تن پیرزنی که من زیر دست و پای او بودم، به تن دختری که داشت عربده می‌کشید اما صدای فریادش با صدای فریاد ترس یا درد  خیلی فاصله داشت. جنس صدای فریادش از جنس خروش بود، از جنس رهایی از خود  مننفرد، از جنس آزادی خواهی.

 نمی دونم. درست نمی تونم تشخیص بدم. بوی آزادی است و یا بوی دیکتاتوری. این بویی که از من و لباس های من می آید بویی که از بدن همه آن چند ده نفری که با من توی جوی آب بلوار کشاورز به  مشام می رسه.

 امروز واسم خیلی مهم بود که برم. حتی خیلی از دوستانی که توی این چند روز، توی این یک هفته هیچ تجمعی را نتونسته بودند بروند، خیلی مهم بود که امروز را حتماً باید بروند. امروز باید می رفتیم تا بگیم که ما همه مشکلاتمون را از یک رئیس جمهور حقیر و کوتوله‌ای که چیزی جز یک غلام حلقه به گوش نیست نمی دونیم. دشمن ما این آدمی که حتی ارزش این را نداره که در کنار آدم هایی نظیر هیتلر و استالین دیکتاتورش بنامیم. امروز هر چقدر هم جمعیت امروز کم می بود باز هم وجود تجمع و اعتراض امروز خیلی می تونست درد خیلی ها را در بیاورد.

h1

آه ای یقین گم شده*

ژانویه 11, 2008

برای رفتن مِه ، چشمان کمی به دنبال دنیایی فراخ اند

و تا غول بیابان به سراب نفریبد ، سرآب از این بادیه به دوری افق است

و برای رفتن تاریکی تا سرزمین روشنی ها ، فاصله ی زیادی هست 

 پای پریدنم نیست ؛ زبان فریادم نیست ؛ جوهر نوشتنم نیست ؛ احساس عشق ورزیدنم نیست 

به کدامین طرف بروم ، چه بر زبان برانم ، چه بنویسم و به که عشق ورزم 

“آه،ای یقین گم شده” 

چقدر هوا سرد و گرفته است ، چقدر دنیای من کوچک است

نوروعدم اینجا یکسان است؛ اینجا عدم تاریکی ، نور است!(نه عدم نور،تاریکی)  

پای نرفتنم سنگینی می کند؛زبان خاموشی ام عذابم می دهد؛جوهر خشکیده ام،چشمانم  را تر می کند واحساس کورم،عشق را به مسلخ می برد  

ستاره ها دور نیستند ، افق همین جاست ، آسمان نزدیک است!

آدم ها دورند ، عشق دور است ، یقین دور است ، رسیدن دور است!  

درختان سر به هم می دهند و پای هم،زمین بالا می رود و آسمان پایین. 

آه دنیای من کوچک است

من اینجا تنهایم؟

                        یقین گم شده                                                                                                                                                                                                                                                      

                                                                    

                                                                     مهدی فاتحی

                                                                         دی 86           

h1

بی نهایت صفر و یه یک جلوش

اکتبر 3, 2007

 زندگی(شُدن(تحول یافتن)در هستی)،عبارت است از عرصه ی مواجهه ی بی نهایت،بی نهایت در بی نهایت.

مهم نیست اگر به آنچه می خواهی  برسی،بی نهایت دور باشی؛مهم این است که بدانی،”اگر بی نهایت هم بدان نزدیک روی،باز بی نهایت تر از آن دور شده ای”.

تا به حال به افق،آن بی نهایت دورها نگاه کرده اید؟بی نهایت دورِ دور. از هر طرف که می گردی-بی هیچ مانعی-در برابرت بی نهایت را می بینی و تو ، در آرزوی “سفر به بی نهایت“؟.

تا به حال به آن تهِ دریا ها نگاه کرده اید؟

تا به حال به آسمان نگاه کرده اید؛جایی که بزرگترین دنیاها در چشمان ما،نقاطی کوچک ، با بارقه هایی کم فروغ ،چیزی دیگری نیستند؛جایی که میلیاردها عدد از آن نقطه ها وجود دارد؟.(بی نهایت ستاره در کنار بی نهایت تر عدم!)

 چگونه می شود بی نهایت بزرگ در با نهایت جای گیرد ؟و این بی نهایت بزرگ در با نهایت جای شده،در بی نهایت مجال بودن نیابد؟

چقدر کم اند بی نهایت هایی که در مقام عینیت اند.

بعضی از بی نهایت ها هستند ولی نه در “واقعیت”.چگونه می شود در لحظه ای،بی نهایت بی نهایت خلق گردند و در لحظه ای دیگر به همان اندازه،نابود شوند؟

گاهی بعضی از بی نهایت بزرگ ها و بی نهایت دور ها نسبت به بعضی از بی نهایت بزرگ ها و بی نهایت دورهای دیگر ، چه بی نهایت کوچک ونزدیک اند!.

 چگونه این بی نهایت ها که نه وجود دارند،آدمی را به عروج می برد،به قلّه ها می برد؛به بی نهایت عشق،بی نهایت احساس،بی نهایت زیبایی و به بی نهایت بزرگی؛و عرصه ی با نهایت خود را برای آن همه بی نهایت تنگ می گرداند؟

مهم نیست نهایت مقداری را که می شود دوست داشت،دوست داشته باشی؛مهم اینه که بدونی دوست داشتن می تواند “بی نهایت باشد”و”بی نهایت کند”.

مهم نیست نهایت مقداری را که میشود زیبا بود و زیبا دید،زیبا شد و زیبا نگاه کرد؛مهم اینه که بدونی زیبایی می تونه “بی نهایت باشه” و “بی نهایت کنه”.

مهم نیست نهایت مقداری را که می شه بزرگ بود و بزرگ دید،بزرگ شد و بزرگ نگاه کرد؛مهم اینه که بدونی می شه به اندازه ی بی نهایت ،”بزرگ دید و شُد”.              

  از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود      زنهار از این بیابان وین “راه بی نهایت”

 یافتن مصداق همه ی اینها با شما.  

                                      سفر به بی نهایت

                                                                                      مهدی فاتحی     

                                                                                 مهر ماه 1386خورشیدی

h1

سفر به حافظ

سپتامبر 21, 2007

در شبي از شب هاي ميهماني خدا،”سفر به حافظ”و در “ميهماني حافظ”بودن،تا مدت ها دل آدمي را در افسون سحرانگيز خود رها خواهد کرد.

                                         img_1271.jpg

شب اول در حافظيه با وجود بازديدکننده گان و مردم گذشت.عده اي براي آنجایند تا پاي مقبره حافظ عکسي بگيرند و تعدادي محظوظ شکل و حالت و جتس بنا هستند؛کسي آنجا مي گفت :”خدا اين رضاشاه را بيامرزد،عجب جايي ساخته.”

اما دختري،در کناري روي پله هاي آرامگاه،آرام و اشک در چشم،در حالي که شاخه گل رزي سفيد در دست دارد،نشسته است،در حالي که سرش رو به سوي قبر برگردانيده و عاشقانه بدان مي نگرد.مردي نيزکفش هايش را پايين پله ها درآورده ودر کنار قبر دستش و سرش را به روي قبر گذارده،تو گويي در کنار قبر پدرش است که شب گذشته از دنيا رفته.  

حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است   کسي آن آستان بوسد که جان درآستين دارد

ادامه مطلب »

h1

آسمان سبز

سپتامبر 13, 2007

مگر نه آنکه هستی در چشمان هر کس آنگونه است که در وجود او.و مگر نه آنکه زیبایی هر چه هست در درون ماست و نفرت هر آنچه هست در فطرت ما ؛ وعشق و درد و احساس و “تغییر”….                         

                                                جور دیگر

دریا بنفش و درختان قرمز وآدمیان سیاه و حیوانات سفید و شهرها قهوه ای و روستاها آبی،غروب سبزتیره و آسمان سبز و ستارگان خاکستری

  آیا آنچه می بینیم،آنچه نیست که به ما نمایانده اند؟

  آیا آنچه را من هم می بینم تو هم میبینی؟