نمیدونم. درست نمیتونم تشخیص بدم. طعم آزادیست یا دیکتاتوری. طعم رهاییست یا طعم دربندیست. طعم ظلم است یا طعم عدالت؛ روی شانههام، روی گردنم، پهلوهام، پاهام.
احساسم ضعیف شده، دیگه نمی تونم خیلی چیزها را درک کنم. آدمی که توی دریاست، دیگه خیسی بارون را احساس نمیکنه. حساسیت حس لامسهام خیلی ضعیف شده. کسی که دستش را قطع کردهاند یا یک زخم بزرگی داره دیگه درد یک زخم ساده را حس نمی کنه. نمیدونم که این دردیه که لازمه آزادیه یا دردیه که لازمه دیکتاتوری. درد اسارت یا درد رهایی.
دردی که از پیرزنی که در کنار من داشت ضربه های محکم باتوم را روی تنش حس می کرد، بیشتر من رو اذیت می کنه تا درد کبودی های روی تن خودم. دهها زن و بچه و پیر و جوانی که کنار من، توی جوی آب، لابلای گل و برگ، داشتند ضربهها را روی همه جای بدنشون حس می کردند، در حالی که نمی تونستند بگریزند، در حالی که گِل و برگ و آب، در دهانشون نمی گذاره فریاد بزنند، در حالی که عدهای از فداییان رهبری و ولایت با تمام وجود، با تمام خواست، با تمام عقیده، با تمام قدرت، با تمام سرعت، می نواختند، میزدند، می کوفتند. به تن او که در میان ضربهها دستش، دستی که با تمام قدرت بالای سرش نگاه داشته بود را با آن دو انگشت قدرتمند، با آن دو انگشت ماندنی، با آن دو انگشت مقدس، در زیر ضربه ها، محکم، استوار، پابرجا، با غرور در حالی که صورتش را به خاطر گِلهای روی آن نمی شد تشخیص داد، ایستاده بود، به تن جوانی که کنار من بود، به تن پیرمردی که زیر دست و پای من بود، به تن پیرزنی که من زیر دست و پای او بودم، به تن دختری که داشت عربده میکشید اما صدای فریادش با صدای فریاد ترس یا درد خیلی فاصله داشت. جنس صدای فریادش از جنس خروش بود، از جنس رهایی از خود مننفرد، از جنس آزادی خواهی.
نمی دونم. درست نمی تونم تشخیص بدم. بوی آزادی است و یا بوی دیکتاتوری. این بویی که از من و لباس های من می آید بویی که از بدن همه آن چند ده نفری که با من توی جوی آب بلوار کشاورز به مشام می رسه.
امروز واسم خیلی مهم بود که برم. حتی خیلی از دوستانی که توی این چند روز، توی این یک هفته هیچ تجمعی را نتونسته بودند بروند، خیلی مهم بود که امروز را حتماً باید بروند. امروز باید می رفتیم تا بگیم که ما همه مشکلاتمون را از یک رئیس جمهور حقیر و کوتولهای که چیزی جز یک غلام حلقه به گوش نیست نمی دونیم. دشمن ما این آدمی که حتی ارزش این را نداره که در کنار آدم هایی نظیر هیتلر و استالین دیکتاتورش بنامیم. امروز هر چقدر هم جمعیت امروز کم می بود باز هم وجود تجمع و اعتراض امروز خیلی می تونست درد خیلی ها را در بیاورد.



